قسمت دوم
خدایا! تورا شکر می کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم و به ارزش کیمیایی آن پی ببرم، ناخالصی های وجودم را در آتش درد بسوزانم و خواسته های خود را در زیر کوه غم و درد بکوبم و هنگام راه رفتن روی زمین و نفس کشیدن، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت خود را حس کنم. خدایا!تو را شکر می کنم، که لذت معراج را به روحم ارزانی داشتی تا گاهگاهی از دنیای ماده در گذرم و آنجا جز وجود تو را نبینم و جز بقای تو چیزی نخواهم و بازگشت از "ملکوت اعلی" برای من، شکنجه ی آسمانی باشد، که دیگر به چیزی دل نبندم و چیزی دلم را نرباید. خدایا! تو را شکر می کنم که مرا در آتش عشق گداختی و همه ی موجودات و خواستنی ها را به جز عشق و معشوق در نظرم خوار و بی مقدار کردی تا دردها، تهمت ها، فشارها و شکنجه ها را با سهولت تحمل کنم. خدایا! اکنون احساس می کنم که در دریایی از غم و حسرت غرق شده ام؛ به حدی که اگر آسمان ها و زمین و همه ی ثروت وجود را به من ارزانی داری، به سهولت رد می کنم و اگر همه ی عالم را علیه من آتش کنی و آسمانی از عذاب بر سرم بریزی و زیر کوه های غم و درد مرا شکنجه کنی، حتی آخ نگویم و کوچکترین گله ای نکنم. فقط به شرط آنکه ذکر خود را از من نگیری و مرا، در همان حال به دست بلا بسپاری.به شرط آنکه بدانم این بلا از محبوب من رسیده است، تا احساس لذت کنم و همه ی درد ها و شکنجه ها را به جان بخرم و اثبات کنم که عزت و ذلت دنیا برای من یکسان است و شکست و پیروزی مادی در من تأثیری ندارد
خوش نداشتم و ندارم که دوستانم و بزرگان به خاطر دوستی و محبت از من دفاع کنند و مرا از میان طوفان بلای حوادث نجات دهند. خوش نداشتم که رحمت و شفقت مخلصین را بر انگیزم و از قدرت مادی و معنوی آنها در راه هدف مقدس خویش استفاده کنم. اما همیشه می خواستم شمع باشم و بسوزم و نور بدهم. می خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می خواستم فریاد شوم و زمین و آسمان را با فداکاری و ایمان و پایداری بلرزانم، می خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان و مصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. اما همیشه آرزو داشتم،اگر دوستانم می خواهند از من دفاع کنند به خاطر حق دفاع کنند، نه بخاطر محبت و دوستی.به خاطر علاقه به هدف،من نه رحم و شفقت به دوستی دلسوخته و رنجدیده



