تبليغاتX
همین نزدیکی ها

همین نزدیکی ها



خلقت زن - شل سیلور استاین

 

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد. گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.

-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.

اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .

خداوند فرمود : نمی شود !! چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.

از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .

بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد. ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.

فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟

خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد. شما نابغه‌ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد

فرشته پرسيد : چه عيبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند !

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت10:50توسط مسافر | |



استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟



 چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟



شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:



چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.



استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان



 قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟



, شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد 



سرانجام او چنین توضیح داد 



هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.



آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت



 و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند



سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟



آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟



چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است



استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟



آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط



 در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود



سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند.



این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد





برای پخته‌شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره در نروید


+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت10:49توسط مسافر | |

خیلی تنها شدم دعام کنید یکی که من دوستش دارم فکر می کنم دیگه دوستم نداره


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت8:24توسط مسافر | |



با دیده دل اگر رضا را بینی مرآت جمال کبریا را بینی



گر پرده اوهام به یک سو فکنی اندر پس آن پرده خدا را بینی



تا گوهر اشکم سر بازار نیاید کالای مرا هیچ خریدار نیاید



خوارم من و در سینه من عشق شکفته است تا خلق نگویند گل از خار نیاید



ای حجت هشتم که خدا خوانده رضایت مدح تو جز از خالق دادار نیاید



نومیدی و درگاه تو بی سابقه باشد هر کار ز تو آید و این کار نیاید



دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت جائی ننوشته است گنهکار نیاید



گوئی به کجا روی کند ای همه رحمت گر بر در تو شخص گرفتار نیاید

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت12:27توسط مسافر | |


مولای مهربان غزلهای من سلام.سمت زلال اشک من ، اقای من سلام .ما بی حضور سبز تو اینجا غریبه

ایم.دستی سری تکان بده اقای من سلام



اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِي غَفْلَةٍ مَّعْرِضُونَ


حساب مردم نزديك شده است ، در حالي كه آنان در بي خبري ،روي گردانند!


یااباصالح ارشدنا الی الطریق یرحمکم الله

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت12:24توسط مسافر | |

 

دلا شب ها نمی نالی به زاری

 سر راحت به بالین می گذاری !!!

 تو صاحب درد بودی ناله سر کن

 خبر از درد بیدردی نداری .

 بنال ای دل که رنجت شادمانی ست

 بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست

مباد آن دم که چنگ نغمه سازت

ز دردی بر نیانگیزد نوایی

مباد آن دم که عود تارو پودت

 نسوزد در هوای آشنایی

 دلی می خواهم که از درد خیزد

 بسوزد ،  عشق ورزد ، اشک ریزد !

 به فریادی سکوت جانگزا را به هم زن ،

 در دل شب ، های و هوی کن

 و گر یارای فریادت نمانده ست

چو مینا گریه پنهان در گلو کن

صفای خاطر دل ها ز درد است

 دل بی درد همچون گور سرد است !

فریدون مشیری

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت19:2توسط مسافر | |

ت
آقای مصباح می گوید :  (( آیت الله بهجت می فرمودند :

روزی داخل خانه نشسته بودم به گونه ای که صدای دم در ِ

حیاط را می شنیدم ، بچه همسایه دم در بازی می کرد فقیری آمد

و به او گفت : برو از خانه اتان چیزی برای من بیاور . بچه رو به

فقیر کرد و گفت : خوب ، برو از مامانت بگیر . فقیرجواب داد :

 من مامان ندارم تو برو از مامانت بگیر و بیاور . آقای بهجت می فرمودند :

من از این گفتگوی بچه با فقیر یک نکته دستم آمد ، با خودم گفتم این بچه آن قدر به

مامانش اطمینان داره که فکر می کند هرچه بخواهد از او می تواند بگیرد .

ایشان چنین نتیجه گرفتند که اگر ما به همین اندازه که این بچه به مادرش

اطمینان داره به خداوند اطمینان داشتیم و تمام خواسته های خودرا از او درخواست

می کردیم ، هیچ مشکلی نداشتیم و همه ی کارهایمان درست می شد . ))



+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت19:1توسط مسافر | |


تا خدا بنده نواز است
به خلقم چه نیاز
می کشم ناز یکی
تا به همه نازکنم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت18:58توسط مسافر | |

 

چقدر زیباست که انسان در گردونه زمان گم شود و نداند زمان دیدار کی فرا خواهد رسید

آقای مهربانی ها تولدت مبارک

التماس دعا

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت9:33توسط مسافر | |

خدای بزرگ می فرماید :

ای فرزند آدم:

ملائکه من شب و روز مواظب تو هستند آنچه را می گویی و انجام می دهی کم یا زیاد همه را می نویسند آسمان بر آنچه از تو دیده شهادت می دهد و زمین بر آنچه روی آن انجام می داده ای گواهی می دهد .خورشید و ماه وستارگان بر آنچه می کنی و می گویی شهادت خواهند داد و خود نیز بر قلب واعمال مخفی تو آگاهم.....

پس از خود غافل مباش

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت20:55توسط مسافر | |

یادداشت های شهید چمران در لحظات آخر حیات
قسمت اول


من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه ی درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد و ارزش هر انسانی به میزان درد و رنجیست، که در راه خدا تحمل کرده است و مردان خدا بیش از هر کس دیگر در زندگی خود گرفتار بلا و درد شده اند.علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است؛ گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است
درد، دل آدم را بیدار می کند،روح را صفا می دهد،غرور و خود خواهی را نابود می کند و انسان را متوجه وجود خود می کند. انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند.فراموش می کند که بدنی ضعیف و ناتوان دارد که در مقابل عالم و زمان، کوچک و آسیب پذیر است. فراموش می کند که همیشگی نیست و چند صباحی بیشتر نمی پاید. فراموش می کند که جسم مادی او نمی تواند با روح اوهم پرواز شود، لذا احساس ابدیت و قدرت و مطلقیت می کند. سر مست پیروزی و بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتها به پیش می تازد واز هیچ ظلمی رو گردان نمی شود
اما درد، آدمی را به خود می آورد، حقیقت وجود را به او می فهماند تا ضعف و زوال و ذلت خود را درک کند، معنی خود خواهی و مصلحت طلبی را می فهمد. خدایا! تورا شکر می کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم. خدایا! تو را شکر می کنم که باران تهمت و ناسزا را علیه من سرا زیر کردی تا در میان طوفان وحشتناک ظلم و جهل غوطه ور شوم و ناله ی حق طلبانه ی من در برابر غرش تندر های بدخواهان محو و نابود گردد و در دامان عمیق و پر شکوه درد، سر به گریبان فطرت خود فرو برم و درد و رنج علی را تا اعماق روحم احساس کنم. علی بزرگ، علی نمونه،علی مظهر اسلام و ایمان و محبت و عشق و تکامل، با تمام منطقش و با تمام درخشش خیره کننده اش، بیش از هر کس مورد تهمت و ناسزا قرار گرفت و هنوز هم شخصیت بی همتایش برای میلیون ها بشر ناشناخته مانده است

 
یادداشت های شهید چمران در آخرین لحظات حیات
قسمت دوم



خدایا! تورا شکر می کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم و به ارزش کیمیایی آن پی ببرم، ناخالصی های وجودم را در آتش درد بسوزانم و خواسته های خود را در زیر کوه غم و درد بکوبم و هنگام راه رفتن روی زمین و نفس کشیدن، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت خود را حس کنم. خدایا!تو را شکر می کنم، که لذت معراج را به روحم ارزانی داشتی تا گاهگاهی از دنیای ماده در گذرم و آنجا جز وجود تو را نبینم و جز بقای تو چیزی نخواهم و بازگشت از "ملکوت اعلی" برای من، شکنجه ی آسمانی باشد، که دیگر به چیزی دل نبندم و چیزی دلم را نرباید. خدایا! تو را شکر می کنم که مرا در آتش عشق گداختی و همه ی موجودات و خواستنی ها را به جز عشق و معشوق در نظرم خوار و بی مقدار کردی تا دردها، تهمت ها، فشارها و شکنجه ها را با سهولت تحمل کنم. خدایا! اکنون احساس می کنم که در دریایی از غم و حسرت غرق شده ام؛ به حدی که اگر آسمان ها و زمین و همه ی ثروت وجود را به من ارزانی داری، به سهولت رد می کنم و اگر همه ی عالم را علیه من آتش کنی و آسمانی از عذاب بر سرم بریزی و زیر کوه های غم و درد مرا شکنجه کنی، حتی آخ نگویم و کوچکترین گله ای نکنم. فقط به شرط آنکه ذکر خود را از من نگیری و مرا، در همان حال به دست بلا بسپاری.به شرط آنکه بدانم این بلا از محبوب من رسیده است، تا احساس لذت کنم و همه ی درد ها و شکنجه ها را به جان بخرم و اثبات کنم که عزت و ذلت دنیا برای من یکسان است و شکست و پیروزی مادی در من تأثیری ندارد
خوش نداشتم و ندارم که دوستانم و بزرگان به خاطر دوستی و محبت از من دفاع کنند و مرا از میان طوفان بلای حوادث نجات دهند. خوش نداشتم که رحمت و شفقت مخلصین را بر انگیزم و از قدرت مادی و معنوی آنها در راه هدف مقدس خویش استفاده کنم. اما همیشه می خواستم شمع باشم و بسوزم و نور بدهم. می خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می خواستم فریاد شوم و زمین و آسمان را با فداکاری و ایمان و پایداری بلرزانم، می خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان و مصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. اما همیشه آرزو داشتم،اگر دوستانم می خواهند از من دفاع کنند به خاطر حق دفاع کنند، نه بخاطر محبت و دوستی.به خاطر علاقه به هدف،من نه رحم و شفقت به دوستی دلسوخته و رنجدیده

 
یادداشت های شهید چمران در آخرین لحظات حیات
قسمت سوم



خدایا! مرا از بلای غرور و خود خواهی نجات بده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم. خدایا! من کوچکم، ضعیفم،ناچیزم، پرکاهی در مقابل طوفان ها هستم. به من دیده ی عبرت بین ده، تا عظمت و جلال تو و ناچیزی خود را به درستی بفهمم. خدایا! میخواهم فقیری بی نیاز باشم که جاذبه های مادی زندگی مرا از زیبایی تو غافل نکند. خدایا! خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکش های پوچ ،مدفون نشوم. خدایا! دردمندم، روحم از شدت درد می سوزد،قلبم می جوشد،احساسم شعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند. تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش
خسته شده ام،دل شکسته ام، نا امیدم، دیگر آرزویی ندارم و احساس می کنم، این دنیا دیگر جای من نیست. با همه وداع می کنم و می خواهم فقط با خدای خود تنها باشم.خدایا! بسوی تو می آیم و از عالم و عالمیان می گریزم. تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده
ای حیات! با تو وداع می کنم. با همه یزیبایی هایت، با همه ی کوه ها و دریا ها و همه ی موجوداتت وداع می کنم. با قلبی لرزان و مشتاق، به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم؛ای پاهای من! می دانم که شما چابکید. می دانم که در همه ی مسابقه ها گوی سبقت را از همگان ربوده اید. می دانم که حاضرید به فرمان من مشتاقانه و صاعقه وار به سوی شهادت بشتابید ولی می خواهم به بلندای طبعِ اوج گرفته ام و به قدرت اراده ی آهنینم، محکم ،و به سرعتِ تصمیم ها و طرح هایم، سریع باشید و این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها ،امیدها و مسئولیت های مرا به نقطه ی لازم برانید و در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید. من چند لحظه بعد به شما آرامش ابدی خواهم داد. دیگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد. دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را به شما تحمیل نخواهم کرد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد. دیگر از شکنجه، بی خوابی، بی غذایی، سرما و گرما شکوه نخواهید کرد. به زودی، آرام و آهسته در بستر نرم خاک خواهید آسود. اما این لحظات حساس، لحظات وداع من با عالم و آدم، لحظات دیدار با پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد!ا
خدایا! در غم ودردِ شخصی می سوختم، تو آن چنان مرا در دردها و غمهای زجر دیدگان و محرومان و دلشکستگان غرقم کردی که دردها و غمهای شخصی را فراموش کردم. تو مرا با زجر و شکنجه ی همه ی محرومین و مظلومین تاریخ آشنایم کردی. از این راه تو علی را به من شناساندی، تو مرا با حسین آشنا کردی، تو دردها و غمهای زینب را بر دلم گذاشتی، تو مرا با تاریخ در آمیختی و من خود را در تاریخ فراموش کردم، با ازلیت و ابدیت یکی شدم و از این نعمت بزرگ تو را شکر می کنم





+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت21:2توسط مسافر | |

خدايا...
تو مرا عشق کردي، که در قلب عشاق بسوزم
تو مرا اشک کردي،که در چشم يتيمان بجوشم
تو مرا آه کردي، که از سينه ي بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم
تو مرا فرياد کردي، که کلمه ي حق را هر چه رسا تر برابرِ جباران اعلام نمايم
تو تار و پودِ وجود مرا با غم و درد سرشتي
تو مرا به آتش عشق سوختي
تو مرا در توفان حوادث پرداختي , در کوره ي غم و درد گداختي
تو مرا در درياي مصيبت و بلا غرق کردي
و در کويره فقر و هرمان و تنهائي سوزاندي

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت21:0توسط مسافر | |

 

 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسيد: مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد اما من به اين کوچکي بدون هيچ کمکي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بين تعداد بسياري از فرشتگان من يکي را براي تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداري خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که ميخواهد برود يا نه؟ کودک گفت:
اما اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم واينها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود. کودک ادامه داد: من چطور مي‌توانم بفهمم مردم چه مي‌گويند وقتي زبان آنها نمي‌دانم. خداوند گفت:

فرشته تو زيباترين و شيرين‌ترين واژهايي را ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي‌خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دستهايت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو يادخواهد داد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده‌ام که در زمين انسان‌هاي بدي هم زندگي مي‌کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد: من هميشه به اين دليل که ديگر نمي‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

کودک مي‌دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني اورا مادرصدا کني .


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت20:57توسط مسافر | |

 

روياهايم ديدم که با خدا گفت­وگو می­کنم.

خدا پرسيد: پس تو می­خواهی با من گفت­وگو کنی؟

من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد؟

خدا خنديد و گفت: وقت من بينهايت است.

پرسيدم: عجيب­ترين چيز بشر چيست؟

خدا پاسخ داد: کودکی­شان، اينکه آن­ها از کودکی­شان خسته می­شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت­ها آرزو می­کنند باز کودک شوند ؛

اين که آن­ها سلامتی خود را از دست می­دهند تا پول به­دست­آورند و بعد پول­شان را از دست می­دهند تا سلامتی از دست رفته­شان را باز جويند ؛

اين که با اضطراب به آينده می­نگرند و حال خويش را فراموش می­کنند. بنابراين نه در حال زندگی می­کنند و نه در آينده ؛

اين که آن­ها به گونه­ای زندگی می­کنند که گويی هرگز نمی­ميرند و به گونه­ای می­ميرند که گويی هرگز نزيستند ؛

نگاهش کردم... مدتی سکوت کرديم...


من دوباره پرسيدم: می­خواهی کدام درس­های زندگی را فرزندان آدم بياموزند؟

گفت: بياموزند که نمی­تواننند کسی را وادار کنند که عاشق­شان باشد. همه کاری که آن­ها می­توانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ؛

بياموزند که فقط چند ثانيه طول می­کشد تا زخم­های عميقی در قلب آن­ها که دوست­شان دارند ايجاد کنند اما سال­ها طول می­کشد تا آن زخم­ها را التيام بخشند ؛

بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترين­ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترين­ها نياز دارد ؛

بياموزند که آدم­هايی هستند که آن­ها را دوست دارند و فقط نمی­دانند چگونه احساسات­شان را بيان کنند ؛

بياموزند که دو نفر می­توانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند ؛

بياموزند که کافی نيست که ديگران را فقط ببخشند بلکه خود را نيز بايد ببخشند ؛

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت­وگو سپاسگزارم. آيا چيز ديگری هست که دوست داريد به فرزندان آدم بگوييد؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اينکه بدانند من اينجا هستم «هميشه»

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت12:27توسط مسافر | |

" وقتي‌ قلب‌هايمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هايمان‌ مي‌شود، وقتي‌ نمي‌توانيم‌ اشك‌هايمان‌ را پشت‌ پلك‌هايمان‌ مخفي‌ كنيم‌ و بغض‌هايمان‌ پشت‌ سر هم‌ مي‌شكند، وقتي‌ اميدها ته‌ مي‌كشد و انتظارها به‌ سر نمي‌رسد، وقتي‌ طاقتمان‌ طاق‌ مي‌شود و تحملمان‌ تمام... آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنيم‌ به‌ تو احتياج‌ داريم‌ و مطمئنيم‌ كه‌ تو، فقط‌ تويي‌ كه‌ كمكمان‌ مي‌كني...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا مي‌كنيم، تو را مي‌خوانيم. آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ مي‌كشيم، تو را گريه‌ مي‌كنيم، تو را نفس‌ مي‌كشيم.

وقتي‌ تو جواب‌ مي‌دهي، وقتي‌ دانه‌دانه‌ اشك‌هايمان‌ را پاك‌ مي‌كني‌ و يكي‌يكي‌ غصه‌ها را از توي‌ دلمان‌ برمي‌داري، وقتي‌ گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هايمان‌ را باز مي‌كني‌ و دل‌ شكسته‌مان‌ را بند مي‌زني، وقتي‌ سنگيني‌ها را برمي‌داري‌ و جايش‌ سبكي‌ مي‌گذاري‌ و راحتي؛ وقتي‌ بيشتر از تلاشمان‌ خوشبختي‌ مي‌دهي‌ و بيشتر از لب‌ها، لبخند، وقتي‌ خواب‌هايمان‌ را تعبير مي‌كني‌ و دعاهايمان‌ را مستجاب‌ و آرزوهايمان‌ را برآورده، وقتي‌ قهرها را آشتي‌ مي‌كني‌ و سخت‌ها را آسان. وقتي‌ تلخ‌ها را شيرين‌ مي‌كني‌ و دردها را درمان، وقتي‌ نااميدها، اميد مي‌شود و سياه‌ها سفيد سفيد... آن‌ وقت‌ مي‌داني‌ ما چه‌ كار مي‌كنيم؟

حقيقتش‌ اين‌ است‌ كه‌ ما بدترين‌ كار را مي‌كنيم. ما نه‌ سپاس‌ مي‌گوييم‌ و نه‌ ممنون‌ مي‌شويم‌ ما فخر مي‌فروشيم‌ و مي‌باليم‌ و يادمان‌ مي‌رود، اصلاً‌ يادمان‌ مي‌رود كه‌ چه‌ كسي‌ دعاهايمان‌ را مستجاب‌ كرد و كي‌ خواب‌هايمان‌ را تعبير كرد و اشك‌هايمان‌ را پاك‌ كرد.ما هميشه‌ از ياد مي‌بريم، ما هميشه‌ فراموش‌ مي‌كنيم. ما همان‌ انسانيم‌ كه‌ ريشه‌اش‌ از فراموشي‌ است."

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت10:7توسط مسافر | |

زمین جای خوبی نیست برای آدمهای خوب...

این جمله را امروز فهمیدم زمانی که ابراهیم را دیدم از پشت شیشه مزارش!

او همچنان که بالای سرم ایستاده بود به خنده ی خود ادامه می داد و من همچنان از پشت شیشه ی اتاق عمل او را نگاه میکردم.

چشم در چشم هم دوخته بودیم و من دراز کشیده بودم روی تخت دنیا و او همچنان از پشت شیشه ی اتاق عمل مرا نگاه میکرد.دستگاه دائماً ضربان قلب مرا نشان میداد و برای هر تپش بوقی هم میزد تا خیالم را راحت کند.شیلنگ اکسیژنی که با کشی محکم روی دهانم قرار داشت دائماً مرا زنده نگه میداشت و من هم خیلی نگران قطع اکسیژن بودم سِرُم هم هر از چند گاهی متصل میشد تا زنده ماندنم را طولانی کند.به سختی سر چرخاندم دور و برم را نگاه کردم دیدم که همه شهدا از پشت شیشه مرا نگاه می کنند حتی رضا بیگدلی که فقط عکسش مانده بود! 

و چه خوب که ابراهیم همچنان لبخند میزند...

 برگرفته از وب پنج ساعت مانده تامعشوق

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت10:46توسط مسافر | |

ابراهیم اصغری سال 1336 در زنجان متولد شد.وی دانشجو ،معلم،ورزشکار،شاعر،نویسنده، کاریکاتوریست،مداح اهل بیت و عضو شورای فرماندهی اطلاعات عملیات لشگر عاشورا بود و در تاریخ 19/10/65 در عملیات کربلای 5 بعنوان غواص در منطقه شلمچه به شهادت رسید.

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت9:55توسط مسافر | |

 

پیامبر به روایت امام محمد غزالی:

رسول خدا با فقرا می نشست و با مساکین هم غذا می خورد و کسانی را که دارای فضایل اخلاقی بودند،

احترام می کرد، و با اشخاص آبرومند الفت می گرفت ، و به آنان احسان می نمود،و خویشاوندان را

صله رحم می کرد، به احدی از مردم جفا نمی نمود،و عذر هر عذرخواهی را می پذیرفت.

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت9:30توسط مسافر | |

رسول خدا به روایت حضرت علی (ع):

سکوت آن حضرت

سکوت رسول خدا 4 نوع بود: حلم - حذر - تقدیر - تفکر.

سکوتش از حلم و صبر این بود که هیچ چیز آن حضرت را به خشم در نمی آورد و از جای به در نمی برد و سکوتش از حذر در 4 مورد بود:

1)    در جایی که می خواست وجه نیکو و پسندیده کار را پیدا کند تا مردم نیز در آن کار به وی اقتدا نمایند.

2)    در جایی که حرف زدن قبیح بود و می خواست به مخاطب یاد دهد تا او نیز از آن خودداری کند.

3)    در جایی که می خواست دربا ره صلاح امتش مطالعه و فکر کند.

4)    در جایی که می خواست دست به کاری بزند که خیر دنیا و آخرتش درآن بود.

و سکوتش از تقدیر این بود که می خواست همه مردم را به یک چشم دیده و گفتار همه را به یک نحو استماع فرماید. و اما سکوتش در تفکر عبارت بود از تفکر در این که چیزی باقی است و چه چیزی فانی.

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت9:29توسط مسافر | |

 

Man gets very greedy about what is forbidden to him

انسان بر چیزی که از آن منع شده سخت حریص است

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت9:27توسط مسافر | |

آن روزها زمزمه اسلام، آيين جديدي كه محمد(ص) در مكه آورده بود در شهر يثرب پيچيده بود و گروهي از دو قبيله بزرگ و مشهور «اوس » و «خزرج » اين آيين را پذيرفته بودند و در دو سال پي در پي پيماني در مكه با محمد(ص) بسته بودند و در پيمان دوم او را به شهر خود دعوت كرده، وعده حمايت و پشتيباني به او داده بودند.

مسجدالنبی


اينك خبر مي رسيد كه پيامبر اسلام كه از طرف قريش در فشار بود، بنابر اين دعوت، مكه را ترك گفته رهسپار يثرب شده است. يثرب حال و هواي ديگري داشت، چشمهاي مشتاق نو مسلمانان و همه آنان كه دورا دور شيفته سخنان و رفتار او شده بودند به راه مكه دوخته شده بود و در انتظار ورود او به اين شهر روزشماري مي كردند. اين انتظار چندان طول نكشيد كه خبر رسيد پيامبر اسلام به دهكده «قبا» در حومه يثرب - كه محل سكونت چند قبيله بود - وارد شده است. رسول خدا پس از چند روز توقف در قبا همراه گروهي از بني نجار (اقوام مادري عبدالمطلب) سوار ناقه اي شده روانه يثرب گرديد. هنگام ورود او به شهر، مردم با شور و علاقه فراوان از او استقبال كردند. سران و بزرگان قبائل، زمام ناقه پيامبر را مي گرفتند و درخواست مي كردند حضرت در محله آنها فرود آيد. پيامبر مي فرمود: راه شتر را باز كنيد، او ماموريت دارد، او هر جا بخوابد، من همان جا فرود خواهم آمد (گويا رسول خدا با اين تدبير مي خواست مثل داوري در باره نصب حجرالاسود، افتخار و شرف ميزباني او نصيب قبيله يا خاندان خاصي نشود و در آينده مشكلي ايجاد نشود) سرانجام شتر در محله بني نجار در زميني نزديك خانه ابو ايوب انصاري (خالد بن زيد خزرجي) بر زمين خوابيد. در اين هنگام كه انبوه مردم در اطراف پيامبر گرد آمده هر كدام خواستار ميزباني حضرت بودند، ابو ايوب اثاث و لوازم سفر حضرت را به خانه اش برد و پيامبر به خانه او رفت.
بدين ترتيب افتخار ميزباني پيامبر نصيب ابوايوب گرديد.

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت9:26توسط مسافر | |

زمین جای خوبی نیست برای آدمهای خوب...

این جمله را امروز فهمیدم زمانی که ابراهیم را دیدم از پشت شیشه مزارش!

او همچنان که بالای سرم ایستاده بود به خنده ی خود ادامه می داد و من همچنان از پشت شیشه ی اتاق عمل او را نگاه میکردم.

چشم در چشم هم دوخته بودیم و من دراز کشیده بودم روی تخت دنیا و او همچنان از پشت شیشه ی اتاق عمل مرا نگاه میکرد.دستگاه دائماً ضربان قلب مرا نشان میداد و برای هر تپش بوقی هم میزد تا خیالم را راحت کند.شیلنگ اکسیژنی که با کشی محکم روی دهانم قرار داشت دائماً مرا زنده نگه میداشت و من هم خیلی نگران قطع اکسیژن بودم سِرُم هم هر از چند گاهی متصل میشد تا زنده ماندنم را طولانی کند.به سختی سر چرخاندم دور و برم را نگاه کردم دیدم که همه شهدا از پشت شیشه مرا نگاه می کنند حتی رضا بیگدلی که فقط عکسش مانده بود! 

و چه خوب که ابراهیم همچنان لبخند میزند...

 برگفته از وب پنج ساعت مانده تا معشوق

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت10:51توسط مسافر | |

 

 

از بهشت كه بيرون آمد . دارايي اش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود . و مكافات اين وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند : تو بي بهشت مي ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است وفساد. انسان گفت: اما من به خودم ظلم كرده ام . زمين تاوان ظلم من است .اگرخدا چنين مي خواهد ، پس زمين بهشت من است.

خدا گفت: برو و بدان جاده اي كه تو را دوباره به بهشت مي رساند از زمين مي گذرد زميني آكنده از شر و خير . آكنده از حق و باطل از خطا و صواب و اگر خير وحق وصواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...

وفرشته ها همه گريستند. اما انسان نرفت . انسان نمي توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. مي ترسيد و مردد بود.

وآن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهايش را گشود و خدا به او اختيار داد.

خدا گفت:حال انتخاب كن . زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده شدي. برو بهترين را برگزين كه بهشت، پاداش به گزيدن توست.

عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا تو بهترين را برگزيني . و آ نگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را.واين آغاز انسان بود

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت15:19توسط مسافر | |

یک نفر دلش شکسته بود / توی ایستگاه استجابت دعا / منتظر نشسته بود / منتتظر،ولی دعای او / دیر کرده بود / او خبر نداشت که دعای کوچکش / توی چار راه آسمان / پشت یک چراغ قرمز شلوغ...

*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت

*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود

*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد

*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند

*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

عرفان نظرآهاری

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت20:3توسط مسافر | |

 

عشق یك تنفس آسمانی از هوای بهشت است.
آدمی دایره نیست كه یك كانون داشته باشد، بیضی است و دارای دو
كانون، یك كانونش افعال است و كانون دیگرش افكار.
خدا منتهای عظمت عالم خلقت است، عشق منتهای عظمت آدمی.
وقتی كه قلب خشك شود، چشم نیز خشك می شود.
دوست داشتن یك موجود ، شفاف كردن اوست

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت20:38توسط مسافر | |

 
كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی.
كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت20:37توسط مسافر | |

 

خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی

 هر چی می گردم نمی دانم کجا افتاده است

در سکوت سرد و غمگین زمان بی هدف .بی یار ویاور می روم

 شاید

در دشتی که نامش زندگی است باز یایم آنچه را گم کرده ام

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت11:16توسط مسافر | |

     ز هشیاران عالم هر كه را دیدم غمی دارد... دلا دیوانه شو ،‌ دیوانگی هم عالمی دارد

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت11:16توسط مسافر |

چه قدر شبیه خودت می شوی وقتی.........
* نا مهربانی ها را با مهربانی پاسخ می دهی .
* به چهره های عبوس و اخمو لبخند هدیه می دهی .
* فریادهای حاکی از عصبانیت را با صدای بلند سکوت ، خاموش می کنی.
* در تمام کارهایت فقط به خدا توکل می کنی .
* بار همه زندیگیت را به خدا می سپاری .
* هر روز صبح تصمیم می گیری بهتر از دیروز زندگی کنی .
* به جای ترسیدن از موانع ومشکلات ، با شور و شادی به راههایی فکر می کنی که تو را به موفقیت می رسانند.
* ایمان داری که خواستن ، توانستن است.
* برای کمک به دیگران سر از پا نمی شناسی .
* همیشه به خیر و صلاح مردم کار می کنی .
* اهداف بلند مدت و کوتاه مدت زندیگیت ، طعم معنوی دارند .

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت11:15توسط مسافر | |

 

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت11:14توسط مسافر | |